سالهای سیاه
سالهای بی پناهی
سالهای دربدری
سالهائی که روزهایش سیاه تر از شبهایش
وشبهایش سیاه ترا ز هرسیاهی
سالهای فرار وگریز
گریز از همه چیزو همه کس
گریز از هر کس وهر چیز
سالهای درد های ناگفته
سالهای بغض های خفته در گلو
سالهای بهت زدگی
بهت زدگی من و ما
سالهای وحشت
وحشت از تو
وحشت از خویش
وحشت از سایه خویش
باری
گذراندم
آری گذراندم
گذراندم تمامی این سالها را
این سالهای سیاه را
سالهای سیاه وخونین را
سالهائی که خون عزیزان به فرمان سیاه تو خاک وطن را گلگون کرد
خونی که هرگز رنگ نمی بازد
خونی که بر دستت ، پیکرت
پیکر ناپاکت نقش بسته
تا همهگان بدانند که به فرمان سیاه تو
دل مادران و پیکر جوانان وطن
خونین گشت
که فریادها از جگر ها برخاسته
فریادها ی از جگر برخاسته
در گلوگاه نشست
دردها در دل
خشمها را در سینه
اشکها در چشمها نشست
شدم دریائی
دریائی چه شور از دردهای به دل ریخته
آتشفشانی از خشمهای گداخته در سینه
از آتشی که تو بر سینه ی
من وما گذاشتی
بدان و آگاه باش که
کوهی شدم چه بلند
آتشفشانی چه بزرگ
آتشی به دل دارم چه گداخته
بدان و آگاه باش
که دور نیست
روزی که آتش گداخته ی درونم
تمامی وجودت را
تمامیتت را
از سر تا به پا
در خود بسوزاند
چنان بسوزاند
آنچنان که
از وجود ناپاکت چیزی جز خاکستر
باقی نماند
که آنرا هم نه بدست باد
نه به دست آب
نه به زمین
خواهم داد
چرا که هیچکدام
پذیرای وجود ناپاکت نخواهند بود
که هیچکدام پذیرای وجود ناپاکت نخواهند بود
بدان و آگاه باش
آن روز دیر نیست
آن روز دیر نیست
شوکران
۲۵مه٢٠١٠
|